تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
صدا کن مرا، صدای تو خوبست...

هر روز دم غروب یک صدای هفت-هشت ساله ی خوشحال زیر پنجره ی اتاقم جیغ می کشد:

«محــدثـــــــــــه!»

می روم پشت پنجره. رویش به طرف من نیست.

بعد می بینم از سمت نگاهش یک دختر بچه ی خندان تپلی ظاهر می شود.

بعد بازی می کنند، جیغ می کشند، می خندند و صدایشان گوشم را پر می کند.

من بر می گردم سر جایم و آرزو می کنم دفعه ی بعد که پنجره را باز می کنم کسی آن پایین منتظر من

 باشد....


2 نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 20:10  توسط محدثه هدایتی  | 

صید قزل آلا با فوامیل!


خانواده ، يعني آنهایی که فرمول ژنتیکی و ساختاری مشابهی باهاشان داری

دوست ، یعنی آنهایی که علایق و سلایق و احساسات و ....ازین چیزهای مشابهی باهاشان داری

اما فلسفه ی «فامیل» را هیچ وقت درک نکردم! فامیل یعنی آنهایی که چی؟؟


2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:11  توسط محدثه هدایتی  | 

در راستای تمام شدن امتحانات


حالا انقدر کتاب می خوانم تا بمیرم!


2 نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:4  توسط محدثه هدایتی  | 

چه فكر نازك غمناكي!...


از سايت نادر ابراهيمي:

«....بیماری اش آرام آرام در حال بهبود است. امید كه بتواند انبوه كارهای ناتمامش را كه شامل تحقیقات، داستانهای بلند و كوتاه و فیلمنامه می شود، به پایان برساند....»

نمي دانم.حالا كه آدم اين را مي خواند ...

پ.ن: كلي حرف داشتم به بهانه رفتن نادر ابراهيمي، به بهانه مرگ!...گاهان همه حرف هايي كه مي خواستم بزنم را يك جا زد!

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 18:59  توسط محدثه هدایتی  | 

هان! ای جنون محض مطنطن که می چکی...


این روزها

خدا هم از آفریدنم پشیمان است

نگاهش که می کنم

نماز وحشت می خواند!


2 نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 13:45  توسط محدثه هدایتی  | 

چگونه کودکان را تربیت کنیم

خانم همسایه ما خیلی با ما صمیمی است و روزی 5-4 بار به منزل ما تشریف فرما می شود و فقط برای ناهار و شام به خانه بر می گردد. خانم همسایه یک عرفان 4-3 ساله دارد و چون می داند که من خیلی بچه دوست دارم او را هی می آورد تا با هم بازی کنیم!! یک بار در حالی که عرفان در اتاق ما در حال بازی بود دوست ما زنگ زد و ما اشتباها عصبانی شده و به او «یابو!» گفتیم!! (فکر نکنید ما بی ادب هستیم،خودمان الان از این کار پشیمانیم!)
دقایقی بعد:
خانم همسایه: عرفان، بیا بریم دیگه
عرفان: من نمی آم! یابو!!

خانم همسایه با چشمان گرد شده مرا نگاه می کند


*چند روزی است که دیگر خانم همسایه و عرفان به خانه ی ما نمی آیند.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 12:55  توسط محدثه هدایتی  | 

این روزها که می گذرد ، هر روز....

« چه معنی دارد کتاب غیر درسی را یواشکی لای جزوه ها پنهان کردن و دور از چشم مام گرام لذتی ممنوع را ، ولو به قدر لحظه ای، چشیدن! چه معنی دارد با صدای ناهنجار ویولن مشام جان همسایگان را آزردن! چه معنی دارد جوگیر شدن و روی پشت بام ، زیر نور ماه ، حافظ خواندن! چه معنی دارد با استدلال های بی سروته دین و زندگی، که هر چه باشد یک کتاب «درسی» است، مخالف بودن! چه معنی دارد از ادبیاتی که هیچ چیزش به ادبیات نمی ماند متنفر بودن! چه معنی دارد بی حوصله بودن و کل روز روی یک تکه کاغذ بی هدف خط خطی کردن و غرق تخیلات فانتزی شدن! چه معنی دارد وقت گرانقدر را پای اینترنت و  «پیامک!» و هزار کوفت و زهرمار دیگر ریختن! چه معنی دارد حتی یک لحظه بدون فکر کردن به امتحانات نهایی زیستن!! » اینها را تجربه های دیگران می گوید و چون دیگران، دیگران هستند حتما راست می گویند.

 

من درس می خوانم.من به شکل جزوات درسی در می آیم. من تمام روز به امتحانات فکر می کنم. من شبها کابوس نهایی می بینم. اینطوری دیگران از من راضی می شوند. دیگران می دانند که چه باید کرد، من نه. من باید اختیارم را دست دیگران بسپارم. باید به جای اینکه «من» باشم چکیده ای از تجارب دیگران باشم. هر چه باشد دیگران، دیگرانند. از ما بهترانند. همه کارشان روی اصول و قواعد است. حتی عدس پلو پختن شان. من حق ندارم با بقیه فرق داشته باشم. حق ندارم موجودیت مستقل داشته باشم؛ خودم تصمیم بگیرم؛ خودم بهتر از هر کسی خودم را بشناسم...من درس می خوانم تا در آینده فردی موفق باشم و به دیگران خدمت کنم .

 


2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:52  توسط محدثه هدایتی  | 

7آرزو!
* ما را هم دعوت کردند!

اولش فکر می کردم آرزو کم می آرم!! ولی بعدش دیدم از کثرت آرزوها دارم سرگیجه می گیرم، تصمیم گرفتم به ترتیب 7تایی که زودتر از بقیه به ذهنم اومدن رو بنویسم!

 

1. بتهوون باشم یا موتزارت یا چایکوفسکی یا....

2.تو یونان باستان زندگی کنم

3.برم قطب جنوب، صحرای آفریقا ،مثلث برمودا....

4.یک بار بمیرم و بفهمم اون ور! چه خبره، بعد برگردم و بی دغدغه زندگی کنم!

5. جای شخصیت های کتابای ایتالو کالوینو باشم؛ مخصوصا کوزیمو روندو....

6. دوست صمیمی حافظ باشم!

7.بفهمم دنیا از دید بقیه موجودات چطوریه و زندگی براشون چه مفهومی داره؛ مخصوصا جلبک!


*هرکی هم خواست دعوته دیگه!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:45  توسط محدثه هدایتی  |