تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
یک عاشقانه ناآرام!

کدام شانه می شود پناه گریه های من؟

کدام ضجه می رسد به پای مویه های من؟

چقدر سنگدل شوم؟ به گرد تو نمی رسم!

تو؟عشق؟بی خیال شو! نمی رسی به پای من

تمام روز، نام تو، ز لب جدا نمی شود

...و لرزشی مدام مانده است در صدای من

به کوچه ی خیال تو شبانه پا نهاده ام

و بی صداست باز هم طنین گامهای من

شراب عشق تو مرا دوباره مست می کند؟!

نه....خواب بود بازهم.....خدای من! خدای من!

.

هزار بغض مانده است در گلوی خسته ام

کدام شانه می شود پناه گریه های من؟

2 نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:55  توسط محدثه هدایتی  | 

«ش» مثل شیمی، مثل شعر!
سلام!
ذات آدمی همین است دیگر! وقتی از کاری منع می شوی وسوسه اش می افتد به جانت و ولت نمی کند! این ایام امتحانات به مادر مکرمه قول داده بودم بجز درس زبانم لال به چیز دیگری نیندیشم!!شیطان ملعون به همین زودی افتاد به جانم که دو_سه خطی برای اینجا بنویسم؛ و می بینید که یکی از طولانی ترین شعرهایم شده!
به هر حال شرمنده؛ می دانم پر است از اشکال وزنی و قافیه و زبان و معنا......چند صباحی تحمل می باید!
* مصرع آخر را هم «محمد علی بهمنی» ببخشد.....خودش حتما امتحان داده....می داند کلمات خوب پیدا کردن این ایام چقدر سخت است!!!

دوباره این مرض عشق رفته در جانم
تب تو دارم و غیر از تو نیست درمانم
چه شاد بود دلم با خیال سیرابی....
چرا سراب شدی؟! من هنوز عطشانم!
و پشت کوچ تو گرد و غبار می ریزد
هنوز روی دو چشم همیشه گریانم
...زیاده تر چه بگویم؟! خودت که می دانی
که بعد رفتن تو نیست هیچ سامانم
نگو که سوءتفاهم....که دوستم داری....!
نذار ابلهی ام باورم شود جانم!
فریب می دهی ام طبق عادتی دیرین
تقاص ساده دلی جز تو نیست؛ می دانم!
از این سرای غریبانه بر نخواهم گشت
که رنگ و بوی تو دارد فضای ایوانم
و سالهاست دلم برق می زند از عشق
به آن امید که شاید شوی تو مهمانم
همیشه خواب مرا با تو روبرو می کرد...
بیا معبرّ من شو، بگو که می مانم!
خدای من! چه گناهی! مرا ببخش ای دوست!
خدا کند که تو را از خودم نرنجانم!
به این دو واژه ی لال و زبان الکن، من
چگونه از تو بگویم، چطور؟ نمی دانم!
تو که هزار مرتبه برتر از پریزادی
« تو را به شعر زمینی چگونه بنشانم؟ »
2 نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 18:50  توسط محدثه هدایتی  |