تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
مرا در « سه گاه » بنواز!



دردها
      برای فریاد شدن
                        واژه کم دارند


و کلمات..

       به علت دروغ پردازی،

                     تا اطلاع ثانوی
                              در قرنطینه...!


سکوت می کنم....


    فارغ از هرچه واژه و تعبیرش

                  مرا آنطور که می خواهی بنواز

                                          با آوای عشق.......

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:20  توسط محدثه هدایتی  | 

عنوانم کجا بود!
باز نمی دانم چه مرگم شده...باز نمی دانم کدام حس مرموز از سوراخ سنبه های دلم وارد شده و دارد از درون قورتم می دهد...حس مسخره ایست....یک حس لزج چسبناک سبز رنگ.....مشمئز کننده است....ولی دارد وادارم می کند باهاش کنار بیایم... دارد به زور همه چیزم را صاحب می شود .....دارد صاحب خانه دلم می شود....
*
بیرون دارد باران می بارد! تابستان هم با ما شوخی اش گرفته... آن هم درست وقتی که می بیند حالم خراب است...درست وقتی که باید خورشید علم کند و این همه کپک کدورت و باکتری بغض را خشک کند...لامصب طوری هم نمی بارد که هم دل خودش را خالی کند هم مرا....درست مثل لوس بازی....نم نم، آنقدر که حتی بوی خاک هم در نمی آید که با حرص بکشم توی ریه هایم و خلاص....بی خیال هرچه حال خراب.....
*
کی بود می گفت این جور مواقع شعری، قطعه ادبی از خودت در کنی تسکینت می دهد؟!
.........
من یکی که هرچه زور می زنم نتیجه نمی دهد...این از آن مواردی است که آدم اصلا شعر و قطعه ادبیش نمی آید؛ و تازه....من از آن آدمهایی نیستم که تشبیه و استعاره و....سرشان شود! اصلا بهتر،وقتی خودمان اینهمه پریم از ایهام و پارادوکس و تضاد.....بهتر نیست بگذاریم لااقل نوشته هایمان روان و یکدست باشد؟؟ بدون دوگانگی و تعارض....بدون تناقض...بدون تمارض......
ولی مگر می شود؟ مگر می شود از دل این تمارض در بیایند ولی سالم؟!! وقتی تمام جمله بندی هایشان با کلمات مبهم ردیف شده باشد....بیچاره کلمات.....گاهی فکر می کنم کلماتم زجر می کشند، احساس گناه می کنند از این دورویی شان.....مثل همین حالا!.....صبورانه تحمل می کنند این نقش بازی کردن را...اینکه معنی شان درست همانی نباشد که باید....اینکه به جای کلمات شومی بیایند که باعث می شوند نوشته ام محترمانه جلوه نکند، و تو نبینی و نخوانی آن چیزی را که باید، آن چیزی را که منظور اصلی من است...و اعتماد کنی به وجهه مثبت این کلمات و این جملات دو پهلو...و از سر نادانی ، یا خوش خیالی نخواهی بدانی پشت این کورسوی لرزانی که از کلمات می تراود، چه سیاهی عظیمی مخفی شده است....
*
از این همه حرفهای بی سرو ته من چه استنباطی می کنید؟؟! اینکه قاعدتا من یک دیوانه ام؟ ....ولی این چیزی نبود که این کلمات می خواستند بگویند!!! «من» مجبور شان کردم که معنی خودشان را فراموش کنند....«من» به اجبار بار معنایی شان را ازشان گرفتم...و مگر یک کلمه چقدر می تواند از خود گذشتگی کند؟ .....چقدر می تواند این بار سنگین را روی دوشش نگه دارد؟...چقدر در خلوت خودش باشد و در عوض آن چه نباید باشد و نیست را همه جا عیان کند؟.....مگر این«من» چقدر می تواند روی یک کلمه تسلط داشته باشد؟..اصلا این «من» کی هست که یک کلمه برای دستورش ارزش قائل شود؟یک روز خسته می شود از این تهمت بزرگ... و تف می کند بیرون این معنی مسخره را....و خودش را فریاد می زند....
*
باید مواظب کلماتم باشم؛ مبادا یک وقت منت کشی یادم برود....مبادا یک وقت عصبانی شان کنم.....مبادا دهانشان را باز کنند و تمام چیزهایی را فریاد کنند که این همه سال سعی کرده بودم مخفی کنم..........

2 نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 12:9  توسط محدثه هدایتی  |