کلمه اکسید!
..به قول قیصر «تمام استخوان بودنم» درد می کند؛ از بس که کلمات خودشان را به در و دیوار دلم کوبیدند....اما...همین که بیرون می آورمشان، هنوز درست و حسابی روی کاغذ ننشسته...عوض می شوند....نمی دانم، انگار با هوا واکنش می دهند!!.... دیگر آنی نیستند که من می خواستم...گویی «درخشش شان خاموش می شود و ته مانده ای خاکستر وار به جا می ماند»....دیگر فقط یک «کلمه» اند، بدون اینکه هیچ معنی را منتقل کنند...بدون اینکه ذره ای از آن همه هیاهویی که در دلم برپا می کردند را بروز دهند...و باز من می مانم و یک عالم حرف، که برای اکسید نشدن شان....برای اینکه حداقل «حرفی برای نگفتن» داشته باشم.....باید ته دلم دفن شان کنم..هی کلمه های «ضد زنگ» بی خاصیت و بی احساس پشت هم ردیف کنم ؛ و به یاد چند کلمه «حرف حسابی» که می خواستم بزنم سه نقطه بچینم....
2
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:29  توسط محدثه هدایتی
|
بی دست و پا نباش....!
دیگر نه تیغ تو ، نه من و زخم کاری ام
من از تمام خاطره های بد عاری ام
آماده ام که باز تو را عاشقت کنم،
لطفا نخواه باز مرا باز داری ام!
آخر به جز حضور تو هرگز کسی مرا
آرام تر نمی کندم وقت زاری ام
( هیچ از تو انتظار تسلی نمی رود،
تنها « بمان» کنار من و شرمساری ام!)
با این که هیچ وقت نگفتی که عاشقی
هر لحظه، مثل عشق، می آیی به یاری ام
این بار آخر است که اخطار می کنم:
« بی دست و پا نباش، بگو دوست داری ام!»
ب.ت: میان این همه نیمایی و سپید و طرح و هایکو و .....، «لجبازی» هایی از نوع «غزل»، هرچند این چنین ناپخته و ناسنجیده و ناموزون و شاید ناهنجار، خیلی کیف می دهد!
ب.ت.2:ایراد بگیرید؛ « خیلی زیبا بود» هایتان مرا به مرز جنون می کشاند!
2
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 2:15  توسط محدثه هدایتی
|