از کنــج ایــن اتـاقـک بی روزن مخـــوف
در انــتـظــار روشــنــی آخر کـســوف
هی می نشینم اسم تو را درمی آورم
از منـجلاب خسـتــگی مــزمـن حـروف
کابوس و اضطراب و شب و آخرالزمان
لبخنـد های کم رمق یـک دل رئـوف...
انگار یک نفر به خدا خیره مانده است
از مـاورای آیـنـه بـا چشـمـهای بـــوف .