تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
 

از کنــج ایــن اتـاقـک بی روزن مخـــوف

در انــتـظــار روشــنــی آخر کـســوف

هی می نشینم اسم تو را درمی آورم

از منـجلاب خسـتــگی  مــزمـن حـروف

 

 کابوس و اضطراب و شب و آخرالزمان

 لبخنـد های کم رمق یـک دل رئـوف...

 

انگار یک نفر به خدا خیره مانده است

از مـاورای آیـنـه بـا چشـمـهای بـــوف .

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 19:42  توسط محدثه هدایتی  |