شب،
توی خواب هام،
دندان کال درخت
افتاد؛
امروز،
جنگل
تمام زرد...
یک:روزی حداقل سه-چاهار بار بحث به اینجا می کشد که "یعنی اختصاصیش سخت بود یا تو بد زدی؟" و با وجودی که من به ضرس(؟) قاطع اعلام می دارم که خودم با همین دست های شکسته ی خودم بد زدم این بحث باید هر روز تکرار بشود تا به نتیجه ی دلخواه برسد! و به رشته هایی که روزگاری خوب نبودند و حالا همگی "بدم نیستن!" و به شهرهای ناشناخته ی دوردست! و...
دو:"سینما نمی ریم؟" "امروز بیرونو پایه ای؟" "این طرفا کی میاین؟" "واسه شنبه برنامه ای داری؟"... ها؟ کاش اس ام اس ها قطع بود خب! آدم هم مجبور نمی شد اینقدر بی بخار جلوه کند، یا مجبور شود اصلا جلوه نکند! رخوت، چیزی ست که بیشتر از هر برنامه ای بهم کیف می دهد!
سه:شماره چشمم بود 25 صدم.عینک نگرفتم.شد 75 صدم.عینک گرفتم.یقینا الان به پنج و شش هم رسیده.آ ن روزها که 75 صدم بود بی عینک زیر نویس انگلیسی شبکه خبر را هم از ده فرسخی می دیدم.الان قیافه آدم ها را هم نمی بینم.بالاخره عینک، آری یا نه؟!(مامان می گوید خودت را لوس نکن.به این زودی که بالا نمی رود.از چاهارده آذر تا حالا خیلی زودی است؟؟)
چهار:این پازله می تواند به عنوان یکی از ابزار شکنجه ی زندانیان در گوانتانامو و ابوغریب به کار برودها! ترکیبی از یک زمین برفی و یک آسمان ابری! کلا همه ی قطعاتش آبی و سفیدند و روزی هزار بار با حرص زل می زنم بهشان و پیشرفتی حاصل نمی شود و تو دلم می گویم کور بودی دختر؟ این چی بود گرفتی؟!؟
پنج:نشسته ام و یک «اسفار دثه» در جواب «اسفار باکونون» نوشته ام که در کمال تواضع باید گفت معرکه شده! و بعد یکهو از این همه زحمتی که برای فکر کردن سر همچین قضیه ی بی حاصلی کشیده ام دچار پوچی شدم و ...هیچ. افتخاری در کار نیست. ما همه باکونون خویشیم!
شش:قدیماً دلم شعر و نوشتن و اینجور چیزها می خواست.جدیداً به این نتیجه رسیده ام که انفعال از هر کار دیگری توی دنیا جذاب تر است. می نشینم حرفهای طرف را می خوانم و به یک جاهاییش که می رسم می گویم "هـــاا! من با این موافقم!" خستگی هم ندارد.اعصاب خوردی هم ندارد. والا!
هفت:یک کتاب در دست و یک چشم به آن یکی کتابه و این فکر توی کله که بعد از این کدام را شروع کنم و این...نه دلم برای آن یکی طاقت نمی آورد...آن خوبه را آخر بخوانم یعنی که کیفش بماند؟..اینها را که محمد می خواهد پس فردا ببرد...وقت می شود یعنی؟ باید بدوم، بدوم، بدوم...وای! دوستش دارم.این زجر شیرین را!
هشت:(بحث در باب مسافرت و اینها) لب دریا خیلی وقته نرفتیما! - بابا دریا که همین جا دم دسته! یه بعدازظهر بیکار شدی پاشو 5 دقیقه ای برو! دارم می گم مسافرت الان! دریا در مقوله مسافرت نمی گنجد،در مقوله رفت و آمد روزمره هم که نمی گنجد، کلا در مقوله ای نمی گنجد و این گونه می شود که ما کمتر از هر آدم غیر شمالی ای دریا را می بینیم!
نه:اصولا فکر می کردم مدرسه چیزی باشد که تمام شدنش راحتی می آورد.الان که فکر می کنم دلم این ساختمان آجری گنده را، بالا رفتن های یواشکی از دیوار و پریدن توی آب بندان را ، معلم های گیج و مضحک را، کلاس نرفتن تا جایی که طرف بپرسد "شما دانش آموز من بودین؟" را، عذاب دادن اشرف مخلوقات و حتی گرفتن آن تقویم بی مزه ی سمپاد را چقدر می خواهد یعنی این هفت سال چیزی ست که دل آدم باید برایش تنگ بشود گویا!
ده:دیدیم که کنکوری های عزیز هرکدام بساطی علم کرده اند از شرح حال و احوالاتشان بعد از کنکور.گفتیم ما هم از قافله عقب نمانیم و شما هم -زبانم لال- وصف الحال ما را نخوانده از دنیا نروید.
تمت
پی نوشت-سوال اساسی: دانش آموز که -دیر زمانی ست- نیستیم.داوطلب که -دیگر- نیستیم. دانشجو که -عجالتا هنوز- نیستیم. این سه ماهه چه محسوب می شویم آیا؟؟ خانه دار؟!
«مسئول آموزش مرکز مدیریت حوادث و فوریت های پزشکی کشور، با تاکید بر ضرورت آشنایی مراقبان کنکور سراسری با نحوه مقابله با حوادث احتمالی و عوارض اضطراب، مانند غش و سنکوپ در جلسه ی آزمون گفت: گر گرفتگی، گرفتگی عضلات، سردرد، ناراحتی های گوارشی، تنگی نفس، تعریق فراوان، تپش قلب، خشکی دهان، دل پیچه و...از علائم اضطراب می باشند که نتیجه ی نهایی این علائم کاهش تمرکز و توجه فرد است که به پدیده ی غش یا سنکوپ منتهی می شود»
با قلبی آرام و روحی مطمئن به سوی کنکور سراسری می شتابم و به دعای خیر شما عزیزان احتیاج مبرم دارم