" شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است: من داوری آدمیان را دیده ام."
سقوط ِ آلبر کامو
یک:روزی حداقل سه-چاهار بار بحث به اینجا می کشد که "یعنی اختصاصیش سخت بود یا تو بد زدی؟" و با وجودی که من به ضرس(؟) قاطع اعلام می دارم که خودم با همین دست های شکسته ی خودم بد زدم این بحث باید هر روز تکرار بشود تا به نتیجه ی دلخواه برسد! و به رشته هایی که روزگاری خوب نبودند و حالا همگی "بدم نیستن!" و به شهرهای ناشناخته ی دوردست! و...
دو:"سینما نمی ریم؟" "امروز بیرونو پایه ای؟" "این طرفا کی میاین؟" "واسه شنبه برنامه ای داری؟"... ها؟ کاش اس ام اس ها قطع بود خب! آدم هم مجبور نمی شد اینقدر بی بخار جلوه کند، یا مجبور شود اصلا جلوه نکند! رخوت، چیزی ست که بیشتر از هر برنامه ای بهم کیف می دهد!
سه:شماره چشمم بود 25 صدم.عینک نگرفتم.شد 75 صدم.عینک گرفتم.یقینا الان به پنج و شش هم رسیده.آ ن روزها که 75 صدم بود بی عینک زیر نویس انگلیسی شبکه خبر را هم از ده فرسخی می دیدم.الان قیافه آدم ها را هم نمی بینم.بالاخره عینک، آری یا نه؟!(مامان می گوید خودت را لوس نکن.به این زودی که بالا نمی رود.از چاهارده آذر تا حالا خیلی زودی است؟؟)
چهار:این پازله می تواند به عنوان یکی از ابزار شکنجه ی زندانیان در گوانتانامو و ابوغریب به کار برودها! ترکیبی از یک زمین برفی و یک آسمان ابری! کلا همه ی قطعاتش آبی و سفیدند و روزی هزار بار با حرص زل می زنم بهشان و پیشرفتی حاصل نمی شود و تو دلم می گویم کور بودی دختر؟ این چی بود گرفتی؟!؟
پنج:نشسته ام و یک «اسفار دثه» در جواب «اسفار باکونون» نوشته ام که در کمال تواضع باید گفت معرکه شده! و بعد یکهو از این همه زحمتی که برای فکر کردن سر همچین قضیه ی بی حاصلی کشیده ام دچار پوچی شدم و ...هیچ. افتخاری در کار نیست. ما همه باکونون خویشیم!
شش:قدیماً دلم شعر و نوشتن و اینجور چیزها می خواست.جدیداً به این نتیجه رسیده ام که انفعال از هر کار دیگری توی دنیا جذاب تر است. می نشینم حرفهای طرف را می خوانم و به یک جاهاییش که می رسم می گویم "هـــاا! من با این موافقم!" خستگی هم ندارد.اعصاب خوردی هم ندارد. والا!
هفت:یک کتاب در دست و یک چشم به آن یکی کتابه و این فکر توی کله که بعد از این کدام را شروع کنم و این...نه دلم برای آن یکی طاقت نمی آورد...آن خوبه را آخر بخوانم یعنی که کیفش بماند؟..اینها را که محمد می خواهد پس فردا ببرد...وقت می شود یعنی؟ باید بدوم، بدوم، بدوم...وای! دوستش دارم.این زجر شیرین را!
هشت:(بحث در باب مسافرت و اینها) لب دریا خیلی وقته نرفتیما! - بابا دریا که همین جا دم دسته! یه بعدازظهر بیکار شدی پاشو 5 دقیقه ای برو! دارم می گم مسافرت الان! دریا در مقوله مسافرت نمی گنجد،در مقوله رفت و آمد روزمره هم که نمی گنجد، کلا در مقوله ای نمی گنجد و این گونه می شود که ما کمتر از هر آدم غیر شمالی ای دریا را می بینیم!
نه:اصولا فکر می کردم مدرسه چیزی باشد که تمام شدنش راحتی می آورد.الان که فکر می کنم دلم این ساختمان آجری گنده را، بالا رفتن های یواشکی از دیوار و پریدن توی آب بندان را ، معلم های گیج و مضحک را، کلاس نرفتن تا جایی که طرف بپرسد "شما دانش آموز من بودین؟" را، عذاب دادن اشرف مخلوقات و حتی گرفتن آن تقویم بی مزه ی سمپاد را چقدر می خواهد یعنی این هفت سال چیزی ست که دل آدم باید برایش تنگ بشود گویا!
ده:دیدیم که کنکوری های عزیز هرکدام بساطی علم کرده اند از شرح حال و احوالاتشان بعد از کنکور.گفتیم ما هم از قافله عقب نمانیم و شما هم -زبانم لال- وصف الحال ما را نخوانده از دنیا نروید.
تمت
پی نوشت-سوال اساسی: دانش آموز که -دیر زمانی ست- نیستیم.داوطلب که -دیگر- نیستیم. دانشجو که -عجالتا هنوز- نیستیم. این سه ماهه چه محسوب می شویم آیا؟؟ خانه دار؟!
«مسئول آموزش مرکز مدیریت حوادث و فوریت های پزشکی کشور، با تاکید بر ضرورت آشنایی مراقبان کنکور سراسری با نحوه مقابله با حوادث احتمالی و عوارض اضطراب، مانند غش و سنکوپ در جلسه ی آزمون گفت: گر گرفتگی، گرفتگی عضلات، سردرد، ناراحتی های گوارشی، تنگی نفس، تعریق فراوان، تپش قلب، خشکی دهان، دل پیچه و...از علائم اضطراب می باشند که نتیجه ی نهایی این علائم کاهش تمرکز و توجه فرد است که به پدیده ی غش یا سنکوپ منتهی می شود»
با قلبی آرام و روحی مطمئن به سوی کنکور سراسری می شتابم و به دعای خیر شما عزیزان احتیاج مبرم دارم
دست به دامنش می شم که تو رو خدا برای منم چند تا کتاب بگیر، مردم!
می ره
بر می گرده
«پوستر های صادق هدایت»
- من کجای اینو بخونم الآن؟
- توی خود پوسترا یه سری نوشته داره!
.."در زندگی زخمهایی هست که..." توی هر شیش تاشون.
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها...
تازیان را غم احوال گرانباران
-هان؟
لقد کبدنا الانسان فی خلق
همانا انسان را در آفریدن،رنجاندیم
آنگونه که در آثار مشهود پانچر و واتمن آمده وجود خدایی شخصی که که که که با ریشی سفید که که که که خارج از زمان بدون بسط که از اوج بی علاقگی الهی خونسردی الهی زبان پریشی الهی بسیارمان دوست دارد مگر در مواردی معدود به دلایلی مبهم اما زمان آشکار می کند و تحمل می کند و مثل میراندای الهی به همراه آنان که به دلایلی مبهم اما زمان آشکار می کند که در عذاب غوطه می خورند در آتش غوطه می خورند که شعله های آتش آن ها اگر تداوم یابد و او که شک می ورزد فلک را به آتش می کشد یعنی جهنم را به آسمان می کشد که چنین آبی و آرام چنین آرام با آرامشی اگرچه متناوب از هیچ بهتر است اما نه چنین سریع با توجه به آنچه مهم تر است در نتیجه کارهای ناتمام که به دست آک آک آک آکادمی مردم سنسنسنجی اسی در پوسی مربوط به تستیو و کونارد به اوج رسیده بی تردید اثبات شده است که زحمات انسان می چسبد که در نتیجه زحمات ناتمام تستیو و کونارد که در بخش بعدی اثبات می شود اما به دلایلی مبهم نه چندان سریع که در نتیجه آثار مشهود پانچر و واتمن فراسوی هر تردید اثبات می شود که از نظر زحمات فارتف و بلچر که به دلایلی مبهم ناتمام مانده آثار مربوط به تستیو و کونارد که ناتمام مانده اثبات می شود آنچه بسیاری انکار می کنند که انسان درپوسی تستیو و کونارد که انسان در اسی که انسان خلاصه که انسان خلاصه به رغم گامهای بلند در تغذیه و دفع مدفوع نحیف و نابود می شود و همزمان در یک آن مهم تر اینکه به دلایلی مبهم به رغم گامهای بلند در تربیت بدنی انجام ورزشهایی مثل تنیس فوتبال دو دوچرخه سواری شنا پرواز پرش سوارکاری سرسره بازی شامل کاموگی اسکیت انواع تنیس ورزش های خطرناک پروازی از همه نوع پاییزی تابستونی زمستونی تنیس زمستونی از همه نوع هاکی از همه جور پنی سیلین داروهای مشابه در یک کلام باز شروع می کنم پرواز با گلایدر گلف بر فراز نه و هجده حفره تنیس از همه نوع در یک کلام به دلایلی مبهم در فک هام پک هام فول هام کلاپ هام یعنی همزمان در یک آن مهم تر اینکه به دلایلی مبهم زمان برای آدم های عجیب و غریب آشکار می کند که من فول هام کلپ هام را باز شروع می کنم در یک کلمه مردگان بی سر از مرگ اسقف برکلی به میزان یک اینچ چهار اونس هر نفر تقریبا از هر نظر کم و بیش به نزدیک ترین سنجش مناسب عدد اعشاری اعداد صحیح کاملا برهنه در پاهای پوشیده با جوراب در کانه مارا در یک کلمه به دلایلی مبهم مهم نیست واقعیات چیست و با توجه به مهم تر اینکه آنچه خیلی مهم تر است که در پرتو زحمات از دست رفته ی اشتاین وگ و پیترمن به نظر می رسد و مهم تر اینکه آنچه خیلی مهم تر است که در پرتو پـرتو پــرتو زحمات از دست رفته ی اشتاین وگ و پیترمن که در دشت ها و کوهستان دریا کنار ها و کنار رودخانه ها و آب روان آتش روان هوا همان است و بعدش زمین یعنی هوا و بعدش زمین در سرمای عظیم ظلمت عظیم هوا و زمین منزلگاه سنگ ها در سرمای عظیم دریغا دریغ در سال ششصد و خرده ای از میلاد مسیحشان هوا زمین دریا زمین منزلگاه سنگ ها در اعماق عظیم سرمای عظیم بر دریا بر خشکی و در هوا باز شروع می کنم به دلایلی مبهم به رغم تنیس واقعیات هست اما زمان آشکار می کند باز شروع می کنم دریغا دریغ بر بر خلاصه اینکه در با خوبی بر بر منزلگاه سنگ ها چه کسی در آن تردید تواند کرد باز شروع می کنم اما نه چنان تند باز شروع می کنم جمجمه رو به زوال رو به زوال و همزمان در یک آن مهم تر این که به دلایلی مبهم به رغم تنیس بر بر ریش شعله ها اشک ها سنگ ها چقدر آبی چقدر آرام دریغا دریغ بر بر جمجمه جمجمه جمجمه جمجمه در کانه مارا به رغم تنیس زحمات منسوخ و ناتمام همچنان مهم تر منزلگاه سنگ ها در یک کلمه باز شروع می کنم دریغا دریغ منسوخ ناتمام جمجمه جمجمه در کانه مارا به رغم تنیس جمجمه دریغ سنگ ها کونار تنیس..سنگ ها...چقدر آرام..کونار...ناتمام...
این وبلاگ در وقت نماز تعطیل می باشد
نه تنها شرکت کردند بلکه پرچمدار هم زنان بودند؟
چقدر افتتاحیه ی اسلامی المپیک از شبکه ی سه سیما جالب بود
با آن لباسهای «آبرومندمان»
با «لبخند زیبا و شیرین هما حسینی»
* « » از فرمایشات گرانقدر جواد خیابانی
منگوله گوش میرزا منم شبنم روی چمنم
قرمزی گل از منه مایه ی زندگی منم
در تمام عمرم گرفتار همچین مشکل لاینحلی نشده بودم! فکر کن در شرایطی که همه انتظار دارند روزی n ساعت درس بخوانی مجبور باشی تمام روزها به شعر منگوله گوش میرزا فکر کنی و این شعر بالا (که انگار مال تبلیغاتهای سازمان آب است) یادت بیاید و حرص بخوری!
اولش فکر می کردم آرزو کم می آرم!! ولی بعدش دیدم از کثرت آرزوها دارم سرگیجه می گیرم، تصمیم گرفتم به ترتیب 7تایی که زودتر از بقیه به ذهنم اومدن رو بنویسم!
1. بتهوون باشم یا موتزارت یا چایکوفسکی یا....
2.تو یونان باستان زندگی کنم
3.برم قطب جنوب، صحرای آفریقا ،مثلث برمودا....
4.یک بار بمیرم و بفهمم اون ور! چه خبره، بعد برگردم و بی دغدغه زندگی کنم!
5. جای شخصیت های کتابای ایتالو کالوینو باشم؛ مخصوصا کوزیمو روندو....
6. دوست صمیمی حافظ باشم!
7.بفهمم دنیا از دید بقیه موجودات چطوریه و زندگی براشون چه مفهومی داره؛ مخصوصا جلبک!
*هرکی هم خواست دعوته دیگه!!
بعدالتحریر:دوستی در کامنت ها راجع به تبلیغات پرسیده بود....گرچه هنوز هم به اصطلاح(از اینکه یک وبلاگ ادبی!! را با انگیزه های مالی آلوده کرده ام) متأسفم؛ اما اگر لطف کنید و روی تبلیغات بالای صفحه کلیک کنید خوشحال می شوم؛ پیشاپیش ممنون!