تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
نوشدارو

سهراب هم


    - سوای گذشت هزار سال-


  با یک نگاه گرم تو


             بیدار می شود....


یک آن - احساس از یاد رفتگی؛ یعنی دیگر توی خانه ی پدری یک ورق کاغذ هم نباید برای من باشد؟؟!


2 نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 21:47  توسط محدثه هدایتی  | 

مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
 

از غزل گریه های بی معنی، از دل آشوبه های بیماری

از لج اینکه خواب می بینم توی این لحظه لحظه بیداری

از تو، از انتظار، از حسرت، از خودم، از فرار، سرگیجه-

از نگاه کریه آدم ها، مثل یک گله خوک پرواری

از پس بغض های دل نازک به خدا ابلهانه توپیدن

از شب، از شکوه، زخم، داغ، دریغ...تو که از حال من خبر داری!

 

به سکوتت، به غصه هام، به شک، به هراسم، به اشک، دلداری

به همان حرف های بی معنی، به همین لحظه های تکراری

به کسی با دو چشم مرگ آور به کف دست های من خیره

به کسی لای فال حافظ ها، که بخندد:"به کی نظر داری؟!"

به تمام جهان که ایندفعه توی دست تو شکل می گیرد

به تمام شباهتم با تو: به وقاحت، به مردم آزاری

 

مثل N‌صد هزار تا از تو، توي هذيانِ وقت بيكاري

مثل این تیک تاک بی پایان، ساعت بی شعور دیواری

مثل ترسم ازینکه هر دفعه، متهم می شوم، نمی فهمم

مثل ابلیس کوچک غمگین وسط مومنان بازاری

مثل شب های خسته از وحشت، مثل کابوس های تودرتو

مثل این حرف ها که "می دانم"، که "تو هم مثل من گرفتاری"

 

محض خنده، برای دلگرمی، توی گوشم بلند جیغ بزن

"نه! تو دیوانه نیستی دختر! تب و هذیان مختصر داری"

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:21  توسط محدثه هدایتی  | 

پس چرا اسم ما هیچ کجای قصه ها نیست؟
 

حالا ژوليت نه

بي انصاف هم بخواهي باشي

كوزت ات كه بودم؟!

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:29  توسط محدثه هدایتی  | 

هی می خورم به ثانیه هایی که سیب های لک زده دارند

1. ای زنده رود / اعتراف کن / آیا از هول آمدن من بود / که خشکیدی؟!

2. ناراحت نیستم که دارم از خانه دور می شوم. خوشحال نیستم که خوابگاهی می شوم. کلا این روزها هیچی نیستم! انگار نه انگار که بخش جدیدی از زندگی ام دارد شروع می شود. همیشه فکر می کنی به چیزی ، به اتفاق بزرگی که در شرف وقوع است و بعد که می آید...انگار بادش در می رود، یک پوسته ی توخالی بی مصرف از یک رویداد...می بینی آن چیزی که منتظرش بوده ای این بوده آیا؟!

3. دروغ و سوء ظن و پیچاندن و ....ترفندهایی که من این روزها باید یاد بگیرم تا در این "دنیای گرگ صفت" به کارم بیایند. می شنوم و اعتنا نمی کنم ، که سخت است. این جهانی که برایم ترسیم می کنند وحشتناک است. "ببین و اعتماد نکن" برای منی که ندیده به دوست داشتن آدم ها هم.... این طوری هر کاری که آدم می خواهد بکند یا ندید بدیدی از آب در می آید یا بی فکری یا موقعیت نشناسی یا خودشیرینی یا ریا یا... این روزها، می شنوم و توی دلم می گویم "خوشا جهان خیالی بی سروته خودم"!

4. و من این روزها طبق معمول زیاد فکر می کنم. به آینده. نه آن آینده ی مزخرفی که توی فیلم ها آن مدلی ازش اسم می برند. به خودم/تو/همه مان، چند وقت بعدتر. به آن چیزی که زیتا می گوید که " جاده تو را از من می گیرد" به اینکه فاصله های حرف زدنمان که بیشتر بشود هر دفعه چقدر جو بینمان سنگین تر می شود؟ که هر دفعه چقدر از خصوصی هایمان را برای هم می گوئیم؟ که اصلا، چند وقت دیگر طول می کشد که من از "دثه" بشوم "دوست قدیمی/ دوران تحصیل"؟ خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما؟!

شاید نشود هیچ کدام اینها. خدا کند که نشود. ولی من می ترسم. کمرنگ شدن برای آدم ها را دوست ندارم. کمرنگ شدن برای تو را که...

5. حالا...حوصله تان سر نرفته باشد؟....این هم هست

تقویم های کهنه، دو تا عنکبوت، تار

این خاک های ده وجبی روی آینه

دارم شبیه نسخه ی اصل تو می شوم

از بس که حفظ کردمت از توی آینه


من؛ سرخوشانه خیمه زده روی ابرها

تو؛ مثل یک ستاره ی آواره رد شدی

در گیر و دار حادثه ی خوب بودنت

یک دفعه مات ماندم و دیدم که بد شدی!


این روزها که می گذرد هی به خاطرت

با بغض و آه و آینه درگیر می شوم

گفتم که از تو پیش خدا می برم پناه

از دست این خدا به خدا پیر می شوم!


شب بی خیال می خزد از عمق چشم هات

از دوردست حافظه...آوای گورکن...

گیرم مرا به دست خودم کشته ای، ولی

نگذار تکه تکه شود بر تنم کفن!


بر می زنم دوباره تو را لای شعرهام

اینـدفعـه را تو را به خـدا فال ِ فال باش

" رفتم، مرا ببخش و مگو..."حرف گنده ایست

مثل همیشه باش، ولی خب، محال باش

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:37  توسط محدثه هدایتی  | 

کتب علینا الصیام

 باشد که امسال

     سر و کله خدا

     در کم رمقی های مانده به افطار

                                   پیدا شود


2 نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 21:36  توسط محدثه هدایتی  | 

لحظاتی پس از رستاخیز

بگذار اسرافیل

  نفسش بند بیاید


 با بوق و کرنا هم

  از آغوش تو

     بر نخواهم خاست


2 نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:19  توسط محدثه هدایتی  | 

تعبیر

      شب،

      توی خواب هام،

      دندان کال درخت

       افتاد؛

 

 

      امروز،

      جنگل

       تمام زرد...


2 نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:36  توسط محدثه هدایتی  | 

 

از کنــج ایــن اتـاقـک بی روزن مخـــوف

در انــتـظــار روشــنــی آخر کـســوف

هی می نشینم اسم تو را درمی آورم

از منـجلاب خسـتــگی  مــزمـن حـروف

 

 کابوس و اضطراب و شب و آخرالزمان

 لبخنـد های کم رمق یـک دل رئـوف...

 

انگار یک نفر به خدا خیره مانده است

از مـاورای آیـنـه بـا چشـمـهای بـــوف .

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 19:42  توسط محدثه هدایتی  | 

هان! ای جنون محض مطنطن که می چکی...


این روزها

خدا هم از آفریدنم پشیمان است

نگاهش که می کنم

نماز وحشت می خواند!
2 نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 13:45  توسط محدثه هدایتی  | 

ارث
آدم

مجبور بوده عاشق حوا شود

.

.

تو، یک تنه

حس خیانت پدران را

ارضا کن!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 13:12  توسط محدثه هدایتی  | 

و اینک مهر....


قول می دهی

امسال هم

مجهول هر معادله ام باشی؟!
2 نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:12  توسط محدثه هدایتی  | 

بی دست و پا نباش....!
دیگر نه تیغ تو ، نه من و زخم کاری ام
من از تمام خاطره های بد عاری ام

آماده ام که باز تو را عاشقت کنم،
لطفا نخواه باز مرا باز داری ام!
آخر به جز حضور تو هرگز کسی مرا
آرام تر نمی کندم وقت زاری ام
( هیچ از تو انتظار تسلی نمی رود،
تنها « بمان» کنار من و شرمساری ام!)
با این که هیچ وقت نگفتی که عاشقی
هر لحظه، مثل عشق، می آیی به یاری ام

این بار آخر است که اخطار می کنم:
« بی دست و پا نباش، بگو دوست داری ام!»



ب.ت: میان این همه نیمایی و سپید و طرح و هایکو و .....، «لجبازی» هایی از نوع «غزل»، هرچند این چنین ناپخته و ناسنجیده و ناموزون و شاید ناهنجار، خیلی کیف می دهد!
ب.ت.2:ایراد بگیرید؛ « خیلی زیبا بود» هایتان مرا به مرز جنون می کشاند!
2 نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 2:15  توسط محدثه هدایتی  | 

مرا در « سه گاه » بنواز!



دردها
      برای فریاد شدن
                        واژه کم دارند


و کلمات..

       به علت دروغ پردازی،

                     تا اطلاع ثانوی
                              در قرنطینه...!


سکوت می کنم....


    فارغ از هرچه واژه و تعبیرش

                  مرا آنطور که می خواهی بنواز

                                          با آوای عشق.......

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:20  توسط محدثه هدایتی  | 

یک عاشقانه ناآرام!

کدام شانه می شود پناه گریه های من؟

کدام ضجه می رسد به پای مویه های من؟

چقدر سنگدل شوم؟ به گرد تو نمی رسم!

تو؟عشق؟بی خیال شو! نمی رسی به پای من

تمام روز، نام تو، ز لب جدا نمی شود

...و لرزشی مدام مانده است در صدای من

به کوچه ی خیال تو شبانه پا نهاده ام

و بی صداست باز هم طنین گامهای من

شراب عشق تو مرا دوباره مست می کند؟!

نه....خواب بود بازهم.....خدای من! خدای من!

.

هزار بغض مانده است در گلوی خسته ام

کدام شانه می شود پناه گریه های من؟

2 نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:55  توسط محدثه هدایتی  | 

«ش» مثل شیمی، مثل شعر!
سلام!
ذات آدمی همین است دیگر! وقتی از کاری منع می شوی وسوسه اش می افتد به جانت و ولت نمی کند! این ایام امتحانات به مادر مکرمه قول داده بودم بجز درس زبانم لال به چیز دیگری نیندیشم!!شیطان ملعون به همین زودی افتاد به جانم که دو_سه خطی برای اینجا بنویسم؛ و می بینید که یکی از طولانی ترین شعرهایم شده!
به هر حال شرمنده؛ می دانم پر است از اشکال وزنی و قافیه و زبان و معنا......چند صباحی تحمل می باید!
* مصرع آخر را هم «محمد علی بهمنی» ببخشد.....خودش حتما امتحان داده....می داند کلمات خوب پیدا کردن این ایام چقدر سخت است!!!

دوباره این مرض عشق رفته در جانم
تب تو دارم و غیر از تو نیست درمانم
چه شاد بود دلم با خیال سیرابی....
چرا سراب شدی؟! من هنوز عطشانم!
و پشت کوچ تو گرد و غبار می ریزد
هنوز روی دو چشم همیشه گریانم
...زیاده تر چه بگویم؟! خودت که می دانی
که بعد رفتن تو نیست هیچ سامانم
نگو که سوءتفاهم....که دوستم داری....!
نذار ابلهی ام باورم شود جانم!
فریب می دهی ام طبق عادتی دیرین
تقاص ساده دلی جز تو نیست؛ می دانم!
از این سرای غریبانه بر نخواهم گشت
که رنگ و بوی تو دارد فضای ایوانم
و سالهاست دلم برق می زند از عشق
به آن امید که شاید شوی تو مهمانم
همیشه خواب مرا با تو روبرو می کرد...
بیا معبرّ من شو، بگو که می مانم!
خدای من! چه گناهی! مرا ببخش ای دوست!
خدا کند که تو را از خودم نرنجانم!
به این دو واژه ی لال و زبان الکن، من
چگونه از تو بگویم، چطور؟ نمی دانم!
تو که هزار مرتبه برتر از پریزادی
« تو را به شعر زمینی چگونه بنشانم؟ »
2 نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 18:50  توسط محدثه هدایتی  | 

امتحان

کتاب پیش رویم باز است
اما من
درس عشق تو را مرور می کنم


خسته ام از این درسهای یکنواخت نامفهوم
کاش از من امتحان عشق می گرفتند


می دانم
فردا باز نمره کم خواهم گرفت
و معلم
باز چشمهایش را ریز می کند و می پرسد:
«کجا بودی که درس نخواندی؟!»



نمی دانم
چطور به او بفهمانم
که خیال تو هم
جایی در این دنیا ست.....
2 نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 7:19  توسط محدثه هدایتی  | 

ساحل!
کنار ساحل می ایستم
و به تلاطم امواج خیره می شوم
چقدر پیش از این امواج زیبا بوده اند.........
*
کنار ساحل می ایستم
و به روزهایی فکر می کنم
که با هم اینجا می ایستادیم
و طلوع و غروب خورشید را تماشا می کردیم
*
کنار ساحل می ایستم
و به روزهایی فکر می کنم
که سرت را به شانه ام تکیه می دادی
و عطر موهایم سرمستت می کرد
*
کنار ساحل می ایستم
و تمام روز ، روی بلندترین صخره
موهایم را در باد افشان می کنم
تا عطر موهایم پیاپی برای تو باشد...
*
کنار ساحل می ایستم
و به روزهایی فکر می کنم
که دو نفری با هم
قصرهای شنی می ساختیم
-هر کدام یک نیمه-
*
کنار ساحل می ایستم
سهم خودم را می سازم
و رو به دریا می کنم:
«آهای! محبوب من!
اگر دوست داری بیا و نیمه ات را بساز!»
*
کنار ساحل می ایستم
و به امواج نگاه می کنم
که قصر شنی نیمه کاره ام را با خود می برند
_شاید آنرا برای تو می آورند_
آهای!
من همینجا منتظرم تا سهمت را بسازی!

بعد التحریر: چند وقتیه که یه جوری شدم!دست و دلم به نوشتن نمی ره! فعلا این شعر قدیمی رو داشته باشین تا من دوباره خودمو پیدا کنم!
بعد التحریر2:به این نتیجه رسیدم که قالب قبلیه جالبتره!
2 نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 0:8  توسط محدثه هدایتی  | 

حسود!

وقتی که هر نفس

شعر از تمام پیکرت پرواز می کند
و
هر صدای خنده ات، هر گریه، هر نگاه
هر حرکتی که می کنی اعجاز می کند
آن وقت من نشسته ام با یک قلم به دست
هی واژه ها برای قلم ناز می کنند؛
بی اینکه من بگویمشان لب باز می کنند،
عشق مرا به شعر تو ابراز می کنند؛
حس حسادتم به کجا راه می برد؟

*بدیش را به خوبیتان ببخشید؛ گناهی ندارد جز تازه کاری نویسنده اش!


2 نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 14:8  توسط محدثه هدایتی  | 

یه جور شعر (اگه بشه اسمشو چیزی جز دری وری گذاشت!)

یک صفحه سفید،به همراه یک قلم

این بار حرف، حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو....
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ دل سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
انگار
در صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم
و فکرهام
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود

«مثل درخت در دل من ریشه کرده ای!!»


2 نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 23:55  توسط محدثه هدایتی  | 

یه خود تحویل گیری اساسی!!
سلام
فکر نمی کردم همین اول کار اینقدر تنبل باشم!
*
"من آمدم"
همراه اشک شوق صدها ابر پاییزی
با پیشواز برگهای سرخ و سبز و زرد
وقتی پرستوها برایم شعر می خواندند
رنگین کمانی با سخاوت شهر را پر کرد
*
"من آمدم"فریاد من در گوش شب پیچید
"من آمدم"این روز تا هرروز جاویدان
خورشید دست افشان به پشت کوهها می رفت
در شامگاه دل پذیر هجده آبان !!
* خیلی جالب نیست؛آدم که نمی تونه واسه خود تحویل گیریش زیاد مایه بذاره، می تونه؟
2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 21:48  توسط محدثه هدایتی  |