1. ای زنده رود / اعتراف
کن / آیا از هول آمدن من بود / که خشکیدی؟!
2. ناراحت نیستم که دارم از خانه دور می شوم. خوشحال نیستم که
خوابگاهی می شوم. کلا این روزها هیچی نیستم! انگار نه انگار که بخش جدیدی از زندگی
ام دارد شروع می شود. همیشه فکر می کنی به چیزی ، به اتفاق بزرگی که در شرف وقوع
است و بعد که می آید...انگار بادش در می رود، یک پوسته ی توخالی بی مصرف از یک
رویداد...می بینی آن چیزی که منتظرش بوده ای این بوده آیا؟!
3. دروغ و سوء ظن و پیچاندن و ....ترفندهایی که من این روزها
باید یاد بگیرم تا در این "دنیای گرگ صفت" به کارم بیایند. می شنوم و
اعتنا نمی کنم ، که سخت است. این جهانی که برایم ترسیم می کنند وحشتناک است.
"ببین و اعتماد نکن" برای منی که ندیده به دوست داشتن آدم ها هم.... این
طوری هر کاری که آدم می خواهد بکند یا ندید بدیدی از آب در می آید یا بی فکری یا
موقعیت نشناسی یا خودشیرینی یا ریا یا... این روزها، می شنوم و توی دلم می گویم
"خوشا جهان خیالی بی سروته خودم"!
4. و من این روزها طبق معمول زیاد فکر می کنم. به آینده. نه
آن آینده ی مزخرفی که توی فیلم ها آن مدلی ازش اسم می برند. به خودم/تو/همه مان،
چند وقت بعدتر. به آن چیزی که زیتا می گوید که " جاده تو را از من می گیرد"
به اینکه فاصله های حرف زدنمان که بیشتر بشود هر دفعه چقدر جو بینمان سنگین تر می
شود؟ که هر دفعه چقدر از خصوصی هایمان را برای هم می گوئیم؟ که اصلا، چند وقت دیگر
طول می کشد که من از "دثه" بشوم "دوست قدیمی/ دوران تحصیل"؟
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما؟!
شاید نشود هیچ کدام اینها. خدا کند که نشود. ولی من می ترسم. کمرنگ شدن برای
آدم ها را دوست ندارم. کمرنگ شدن برای تو را که...
5. حالا...حوصله تان سر نرفته باشد؟....این هم هست
تقویم های کهنه، دو تا عنکبوت،
تار
این خاک های ده وجبی روی آینه
دارم شبیه نسخه ی اصل تو می شوم
از بس که حفظ کردمت از توی آینه
من؛ سرخوشانه خیمه زده روی ابرها
تو؛ مثل یک ستاره ی آواره رد شدی
در گیر و دار حادثه ی خوب بودنت
یک دفعه مات ماندم و دیدم که بد شدی!
این روزها که می گذرد هی به خاطرت
با بغض و آه و آینه درگیر می شوم
گفتم که از تو پیش خدا می برم پناه
از دست این خدا به خدا پیر می شوم!
شب بی خیال می خزد از عمق چشم هات
از دوردست حافظه...آوای گورکن...
گیرم مرا به دست خودم کشته ای، ولی
نگذار تکه تکه شود بر تنم کفن!
بر می زنم دوباره تو را لای شعرهام
اینـدفعـه را تو را به خـدا فال ِ فال باش
"
رفتم، مرا ببخش و مگو..."حرف گنده ایست
مثل همیشه باش، ولی خب، محال باش
2
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:37  توسط محدثه هدایتی
|
آرزو به گور...
کلاس دوم بودم.
زنگ ورزش بود
معلم ورزش یک گل سر از روی زمین برداشت: "مال کیه؟"
خجالت کشیدم بگویم من
صورتی بود
نو بود
2
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 22:53  توسط محدثه هدایتی
|
روزهای بی اتفاق
جارو فروش
نمی آید. هر روز از توی کوچه رد می شد و کسی جاروهایش را نمی خرید. مامان قول داده
محض دل خوشی من هم شده یک بار ازش جارو بخرد و حالا درست از همان زمان، مردک احمق
نمی آید.
تمرین این
روزهایم فکر کردن است. نمی شود اما. سریع مغزم بال در می آورد و قارقار کنان می پرد...نمی
شود به هیچ چیز فکر کرد. به جز تو. به تو می شود ساعت های متمادی با یک مغز بی
حرکت فکر کرد. حتی توی خواب و درست از همان لحظه که از خواب بیدار می شوم و ذهنم
با یک موضوع از پیش تعیین شده، می پرد روی تو...که گاهی ماتم می برد از اینکه تو،
توی سوژه های اول صبحی چقدر ناب تری!
تمام شد.
شجره نامه خاندان بوئندیا را دیگر یادم نمی آید. «در قند هندوانه» را توی روز
هندوانه های سیاه و بی صدایشان ول کردم و حالا لابد انبارهایشان پر از هندوانه
سیاه و بی صدا شده و منتظرند که روزهای بعد با هندوانه های بعد برسد. ولادیمیر
پرسیده "کی از پاهای من آویزون بشه؟" و هنوز نگذاشته ام استراگون جوابش
را بدهد. توی «تقسیم» امرنتزیانو پارونتزینی را مردد بین سه تا خواهر ول کرده ام و
دانش اندوز «تهوع» لابد از آخرین باری که من خواندمش ازN رسیده به Z
و همین روزهاست که بگوید "حالا که چه؟!"
بیا جیغ
بزنیم. دعوا کنیم. بیا بشکنیم، بریزیم...بیا کاری کن که این حباب کدر چسبناک دور
مرا بترکاند. بیا مجبورم کن اعتراف کنم برای اینکه از جهان خیالی رخوتناکم به
زندگی برگردم بودنت شرط لازم و کافی است...بیا این مداد رنگی های بی مصرف مانده را
بریزم جلویت و بگویم برایم نقاشی کن. هرچیز که شد، هر چیز که رنگ داشته باشد. بیا
کلی کلمه که نمی دانم کجا گذاشتمشان را پیدا کن و بهشان سرو سامان بده. دیوان
حافظم همین دورو بر ها بود...بیا با صدایی که به این غزل ها بیاید، با صدایی که
وقتی ساکتم از توی دلم شعر می خواند برایم "هزار شکر که دیدم به کام خویشت
باز" را بخوان.
همیشه کلی
حرف دارم. کلی حرف که به هم می پیچند و سرو تهشان گم می شود و من، سر کلاف را که
دستم می گیرم تا به تهش برسم نصفش را یادم می رود...آن نصف دیگر را هم، می ترسم.
می ترسم که حرف بزنم و چیزی بشود که... که نمی دانم، که حرف...حرف های من...
دلت برای
غر زدن که تنگ شد، بیا سراغ من
2
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:34  توسط محدثه هدایتی
|
؟
باید حدس می زدم. باید فکرش را می کردم. باید می دانستم همیشه وقتی این فکر ها به سرم می زند اتفاق می افتد. باید.... چه خوب است که قضا و قدر اختراع شده. چه خوب است که آدم بتواند خودش را تبرئه کند. که فکر های آدم یک مشت چیز بی خاصیت و بی مصرف بیشتر نباشند. ها؟ حالا همه کاری که می کنم این است که به خودم بقبولانم که اگر من پیش بینی اش نمی کردم،اگر من نگفته بودم، اگر من خیال بافی نکرده بودم....بعد دوباره ته دلم خوشحال می شوم که ایندفعه هم گذشت، حالا کو تا وقتی دیگر و...بعد سریع زبانم را گاز می گیرم...بعد به خودم دلداری می دهم که کم کم عادی می شود......بعد ازین که به طرز هراس انگیزی به بیخیالی.... می گیرم بخوابم تا خستگی این چند روزه را جبران کنم؛ انگار خستگی قاتلی که از صحنه حادثه بر می گردد!
2
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 2:46  توسط محدثه هدایتی
صدا کن مرا، صدای تو خوبست...
هر روز دم غروب یک صدای هفت-هشت ساله ی خوشحال زیر پنجره ی اتاقم جیغ می کشد:
«محــدثـــــــــــه!»
می روم پشت پنجره. رویش به طرف من نیست.
بعد می بینم از سمت نگاهش یک دختر بچه ی خندان تپلی ظاهر می شود.
بعد بازی می کنند، جیغ می کشند، می خندند و صدایشان گوشم را پر می کند.
من بر می گردم سر جایم و آرزو می کنم دفعه ی بعد که پنجره را باز می کنم کسی آن پایین منتظر من
باشد....
2
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 20:10  توسط محدثه هدایتی
|
این روزها که می گذرد ، هر روز....
« چه معنی دارد کتاب غیر درسی را یواشکی لای جزوه ها پنهان کردن و دور از چشم مام گرام لذتی ممنوع را ، ولو به قدر لحظه ای، چشیدن! چه معنی دارد با صدای ناهنجار ویولن مشام جان همسایگان را آزردن! چه معنی دارد جوگیر شدن و روی پشت بام ، زیر نور ماه ، حافظ خواندن! چه معنی دارد با استدلال های بی سروته دین و زندگی، که هر چه باشد یک کتاب «درسی» است، مخالف بودن! چه معنی دارد از ادبیاتی که هیچ چیزش به ادبیات نمی ماند متنفر بودن! چه معنی دارد بی حوصله بودن و کل روز روی یک تکه کاغذ بی هدف خط خطی کردن و غرق تخیلات فانتزی شدن! چه معنی دارد وقت گرانقدر را پای اینترنت و«پیامک!» و هزار کوفت و زهرمار دیگر ریختن! چه معنی دارد حتی یک لحظه بدون فکر کردن به امتحانات نهایی زیستن!! » اینها را تجربه های دیگران می گوید و چون دیگران، دیگران هستند حتما راست می گویند.
من درس می خوانم.من به شکل جزوات درسی در می آیم. من تمام روز به امتحانات فکر می کنم. من شبها کابوس نهایی می بینم. اینطوری دیگران از من راضی می شوند. دیگران می دانند که چه باید کرد، من نه.من باید اختیارم را دست دیگران بسپارم. باید به جای اینکه «من» باشم چکیده ای از تجارب دیگران باشم. هر چه باشد دیگران، دیگرانند. از ما بهترانند. همه کارشان روی اصول و قواعد است. حتی عدس پلو پختن شان. من حق ندارم با بقیه فرق داشته باشم. حق ندارم موجودیت مستقل داشته باشم؛ خودم تصمیم بگیرم؛ خودم بهتر از هر کسی خودم را بشناسم...من درس می خوانم تا در آینده فردی موفق باشم و به دیگران خدمت کنم.
2
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:52  توسط محدثه هدایتی
|
....
خیال بافی از این بیشتر
که واقعیتت می نامم؟؟!
2
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 22:48  توسط محدثه هدایتی
|
کلمه اکسید!
..به قول قیصر «تمام استخوان بودنم» درد می کند؛ از بس که کلمات خودشان را به در و دیوار دلم کوبیدند....اما...همین که بیرون می آورمشان، هنوز درست و حسابی روی کاغذ ننشسته...عوض می شوند....نمی دانم، انگار با هوا واکنش می دهند!!.... دیگر آنی نیستند که من می خواستم...گویی «درخشش شان خاموش می شود و ته مانده ای خاکستر وار به جا می ماند»....دیگر فقط یک «کلمه» اند، بدون اینکه هیچ معنی را منتقل کنند...بدون اینکه ذره ای از آن همه هیاهویی که در دلم برپا می کردند را بروز دهند...و باز من می مانم و یک عالم حرف، که برای اکسید نشدن شان....برای اینکه حداقل «حرفی برای نگفتن» داشته باشم.....باید ته دلم دفن شان کنم..هی کلمه های «ضد زنگ» بی خاصیت و بی احساس پشت هم ردیف کنم ؛ و به یاد چند کلمه «حرف حسابی» که می خواستم بزنم سه نقطه بچینم....
2
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:29  توسط محدثه هدایتی
|
عنوانم کجا بود!
باز نمی دانم چه مرگم شده...باز نمی دانم کدام حس مرموز از سوراخ سنبه های دلم وارد شده و دارد از درون قورتم می دهد...حس مسخره ایست....یک حس لزج چسبناک سبز رنگ.....مشمئز کننده است....ولی دارد وادارم می کند باهاش کنار بیایم... دارد به زور همه چیزم را صاحب می شود .....دارد صاحب خانه دلم می شود.... * بیرون دارد باران می بارد! تابستان هم با ما شوخی اش گرفته... آن هم درست وقتی که می بیند حالم خراب است...درست وقتی که باید خورشید علم کند و این همه کپک کدورت و باکتری بغض را خشک کند...لامصب طوری هم نمی بارد که هم دل خودش را خالی کند هم مرا....درست مثل لوس بازی....نم نم، آنقدر که حتی بوی خاک هم در نمی آید که با حرص بکشم توی ریه هایم و خلاص....بی خیال هرچه حال خراب..... * کی بود می گفت این جور مواقع شعری، قطعه ادبی از خودت در کنی تسکینت می دهد؟! ......... من یکی که هرچه زور می زنم نتیجه نمی دهد...این از آن مواردی است که آدم اصلا شعر و قطعه ادبیش نمی آید؛ و تازه....من از آن آدمهایی نیستم که تشبیه و استعاره و....سرشان شود! اصلا بهتر،وقتی خودمان اینهمه پریم از ایهام و پارادوکس و تضاد.....بهتر نیست بگذاریم لااقل نوشته هایمان روان و یکدست باشد؟؟ بدون دوگانگی و تعارض....بدون تناقض...بدون تمارض...... ولی مگر می شود؟ مگر می شود از دل این تمارض در بیایند ولی سالم؟!! وقتی تمام جمله بندی هایشان با کلمات مبهم ردیف شده باشد....بیچاره کلمات.....گاهی فکر می کنم کلماتم زجر می کشند، احساس گناه می کنند از این دورویی شان.....مثل همین حالا!.....صبورانه تحمل می کنند این نقش بازی کردن را...اینکه معنی شان درست همانی نباشد که باید....اینکه به جای کلمات شومی بیایند که باعث می شوند نوشته ام محترمانه جلوه نکند، و تو نبینی و نخوانی آن چیزی را که باید، آن چیزی را که منظور اصلی من است...و اعتماد کنی به وجهه مثبت این کلمات و این جملات دو پهلو...و از سر نادانی ، یا خوش خیالی نخواهی بدانی پشت این کورسوی لرزانی که از کلمات می تراود، چه سیاهی عظیمی مخفی شده است.... * از این همه حرفهای بی سرو ته من چه استنباطی می کنید؟؟! اینکه قاعدتا من یک دیوانه ام؟ ....ولی این چیزی نبود که این کلمات می خواستند بگویند!!! «من» مجبور شان کردم که معنی خودشان را فراموش کنند....«من» به اجبار بار معنایی شان را ازشان گرفتم...و مگر یک کلمه چقدر می تواند از خود گذشتگی کند؟ .....چقدر می تواند این بار سنگین را روی دوشش نگه دارد؟...چقدر در خلوت خودش باشد و در عوض آن چه نباید باشد و نیست را همه جا عیان کند؟.....مگر این«من» چقدر می تواند روی یک کلمه تسلط داشته باشد؟..اصلا این «من» کی هست که یک کلمه برای دستورش ارزش قائل شود؟یک روز خسته می شود از این تهمت بزرگ... و تف می کند بیرون این معنی مسخره را....و خودش را فریاد می زند.... * باید مواظب کلماتم باشم؛ مبادا یک وقت منت کشی یادم برود....مبادا یک وقت عصبانی شان کنم.....مبادا دهانشان را باز کنند و تمام چیزهایی را فریاد کنند که این همه سال سعی کرده بودم مخفی کنم..........
2
نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 12:9  توسط محدثه هدایتی
|
خوب مهمان نوازی نکردی پاریس!
هزار و سیصد و سی، فروردین، نوزدهم
* بی هدف نشسته ام و خیال می بافم؛فکرم را آزاد گذاشته ام تا هر جا که می خواهد برود! به مرگ فکر می کنم،به او؛به بچه ها فکر می کنم که همیشه زرنگ تر از آدم بزرگها هستند؛شاید فقط بچه ها بودند که از عظمت واقعه خبر دار شدند.تمام آن بچه هایی که اولین گریه شان مصادف شد با یک اتفاق؛و حالا شده اند پدران ما.تمام آنهایی که تاریخ تولد توی شناسنامه شان با خاطره ای غم انگیز آمیخته شده است. آهای!تمام بچه های 56 ساله امروز،سلام! * خبر،کوتاه بود و با همه کوتاهی اش دردناک.دردناک،حتی برای من که 56 سال بعد دارم درباره اش می نویسم.حتی برای منی که مثل بقیه فقط شعار دادن و –گهگاهی- سوگنامه نوشتن بلدم و کاری از دستم بر نمی آید.شاید برای او که از زندگی سمج اش می ترسید بی اهمیت بود؛ولی برای ما، از دست دادن یک شاهکار کم نبود. خبر،کوتاه بود و با همه کوتاهی اش دردناک: هدایت رفت؛ صادق بزرگی که ادبیات جهان مدیون اوست. * همه می دانیم که ما ایرانی جماعت مرده پرستیم.منتظریم یکی بمیرد تا به یادش بیفتیم، آنوقت آه بکشیم و بگوئیم:حیف شد که رفت؛ اگر بود....و خودمان هم می دانیم که اگر بود هم آش دهن سوزی نبودیم.ولی حتی ما، ما مرده پرست ها هم برای هدایت کم گذاشتیم.برای خیلی ها پایین تر از او بزرگداشت می گیریم و به نامشان جشنواره و جایزه می گذاریم . آنوقت....تا به حال به شخصه –چه برای تولد و چه مرگش- برنامه ای یا حتی اعلامی از رادیو و تلویزیون ندیدم.هر چند شأن هدایت بالاتر از این حرفهاست که برای کم توجهی رسانه ها گله مند باشیم ولی....بگذریم.... * من با آنهایی که در نوشته های هدایت ردپای بیماری های مختلف، یا اشاره های عجیب و غریب از نفرت یا علاقه پیدا می کنند کاری ندارم(چند جایی دیدم و خواندم؛اسلام ستیزی،خوار شمردن فرهنگ ایران و چرندیاتی دیگر)آنها منتقد نیستند،فقط می خواهند هدایت را خراب کنند.به نظرم او نه می خواست چیزی را خوار کند نه چیز دیگری را بالا ببرد.او فقط«صادق»بود؛هم با ما، هم با خودش.توی این بازار مکاره که کسی جرأت ساده نویسی ندارد، هدایت یک کف آب زمزم داشت در هر متنش.می خواست «هدایت» مان کند به واقع نگری؛می خواست وادار مان کند که«صادق» باشیم؛ مثل خودش و تمام نوشته هایش. اما زمانی که هدایت نویسنده متولد شد جامعه فرهنگی ما نمی توانست او را قبول کند. دنیا برای اندیشه های سرشار از نبوغش زیادی کوچک بود.مثل حکایت بوف کور:یک اثیری، در دنیای خاکی ای که لیاقت حضورش را ندارد؛ ناچار است که برود؛اما حتی اگر نباشد نمی توان بودنش را انکار کرد؛همه جا حضورش را حس می کنی:چه روی تصویر قلمدان ها،چه در منظره جلوی پنجره، و چه در دلت.... ما برای درک هدایت زیادی حقیر بودیم. و برای همین بود که او«فقط برای سایه اش می نوشت»...سایه ای که مثل بوف سر خم کرده بود و روی دیوار افتاده بود....رفت، چون اینجا جا برایش کم بود، چون باید رها می شد، و به ما «آن رنجی که روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد» را نشان می داد: رنج نبودنش. * و هنوز، بعد از 56 سال که نیست، و با این که هیچ وقت ندیدمش( و وقتی بچه بودم خیلی دلم می خواست ببینمش، و ازش بپرسم آیا نسبت فامیلی را که همیشه آرزویش را داشتم با هم داریم یا نه!!)این خوره- این رنج- دست از سرم بر نمی دارد.دنیای امروز، یکی مثل او را کم دارد...... دنیا هنوز همانطور کوچک است؛ اما دیگر کسی نمی تواند«صادق» باشد؛ ما، دیگر «هدایت» نمی شویم..... * هدایت، چه بخواهیم و چه نه، یک اسطوره بود. می توانید این یادداشت را یک اظهار نظر شخصی بدانید، ولی هدایت یک نابغه بود که دیگر بعید است تکرار شود.
پاریس به مهمانش وفا نکرد؛ ولی حالا، یک نام بزرگ.....غربت...... آن سنگ سیاه..... تصویر بوفی که هنوز هم دست از سرش بر نمی دارد...... مواظب نابغه ما باش پرلاشز!
2
نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 22:55  توسط محدثه هدایتی
|
تنهایی
* -تنهایم! - همه آدمها تنها هستند سکوت می کنم. فکر می کنم. همه احساس تنهایی می کنند؛ می دانم. اما مگر همه آنهایی که احساس تنهایی می کنند در مورد احساسشان صادق اند؟ مگر اندازه تنهایی همه برابر است؟ نه. بعضی ها از بقیه تنها ترند. * من شروع می کنم به اندازه گرفتن تنهایی ام. ساعت هاست که مشغول اندازه گیری ام و این خود دلیلی ست برای بزرگی تنهایی ام.آنقدر تنهایم که وقت زیادی برای فکر کردن به این تنهایی و اندازه گیری اش دارم.من؛ یکی از هزاران آدم تنهایی هستم که دست کم خودش حس می کند تنهایی اش با تنهایی بقیه فرق دارد.... * می دانی، تنهایی حس عجیبی نیست وقتی که از ازل تنها بوده باشی.ولی بعضی وقتها غیر قابل تحمل می شود.وقتی جلوی چشمهایم ثانیه ها در گرداب تنهایی غرق می شوند.وقتی به هرجا نگاه می کنم زندگی جاریست و من دارم در حصار تنهایی ام می پوسم.بین این همه ابراز لطف های دروغین، این همه لبخند های مضحک، این همه پارادوکس دوروبرم: انسان خوب و شاد!!دارم خفه می شوم.اینها نمی توانند تنهایی مرا پر کنند؛ ومن در این همه تنهایی دارم غرق می شوم.حس می کنم که این حجم تنهایی برای روحم زیادی سنگین است. گله می کنم که چرا من برای این حجم از تنهایی انتخاب شده ام.کاش این تنهایی باعث خلاقیت می شد نه رکود و خمودگی.....شاکی می شوم و دوست دارم از همه چیزو همه کس بزنم و خودم را توی این تنهایی عظیم غرق کنم....... * اما ((او)) نمی گذارد.او، که میان این همه رنگ بی رنگی تنهاست و وجود این همه آدم و پدیده و اتفاق نتوانسته حتی اندکی تنهایی اش را پر کند.او، که تنهایی من، تو و همه آدمها ذره ای از تنهایی اوست که در ما به جا گذاشته.احساس تنهایی، احساسی ست که آنرا در قلبم پیدا می کنم و می دانم که این قلب، ذره ای از وجود اوست در من. این تنهایی را او در من به امانت گذاشته. با این امانت چه کنم؟ * وسط این همه تنهایی،او تنها کسی ست که فکر کردن به او لحظه های تنهایی را قابل تحمل می کند.همه دلخوشی ام این است که آن ناگفتنی ترین حرفها و آن پرناشدنی ترین تنهایی ها را او در خودش حل می کند و باعث می شود من باز همان آدم پرحرفی باقی بمانم که سعی می کند با حرف زدن دست کم تنهایی دیگران را پر کند؛هر چند تنهایی خودش به این راحتی ها پر نمی شود....
* یکی دو خطی با الهام از دوستی بوده... باید ببخشد...
2
نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:0  توسط محدثه هدایتی
|
اسم ها
اسم چیز خوبی نیست.اسم،آدمارو از هم متمایز می کنه. اسم یکی بودنمونو از بین می بره. اگه اسم نبود،ازکجا می فهمیدی خودتی یا دوستت یا یه آدم غریبه تو خیابون؟از کجا می فهمیدی خودت خوشحالی یا اون؟ خوشحالی های تو واسه اون می شد و غمهای اون واسه تو.اگه اسم نبود با هیچ چیز جز آدمیتت شناخته نمی شدی.
اسم چیز خوبی نیست. اسم، منو از تو جدا می کنه. اسم منافع منو از منافع تو جدا میکنه.اجازه نمی ده که باور کنم که منو تو از یه جنسیم، یه چیزیم،آدمیم و هردو به یک اندازه حق زندگی داریم.اگه اسم نبود مال من و مال تو از بین می رفت.نعمت های خدا از تصاحب فردی آدما بیرون می اومد و همه چیز واسه همه می شد.اسم، چیز خوبی نیست؛ میای اسمامونو فراموش کنیم؟
2
نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 18:46  توسط محدثه هدایتی
|