تبليغاتX
یادداشت های بی سروته
هی می خورم به ثانیه هایی که سیب های لک زده دارند

1. ای زنده رود / اعتراف کن / آیا از هول آمدن من بود / که خشکیدی؟!

2. ناراحت نیستم که دارم از خانه دور می شوم. خوشحال نیستم که خوابگاهی می شوم. کلا این روزها هیچی نیستم! انگار نه انگار که بخش جدیدی از زندگی ام دارد شروع می شود. همیشه فکر می کنی به چیزی ، به اتفاق بزرگی که در شرف وقوع است و بعد که می آید...انگار بادش در می رود، یک پوسته ی توخالی بی مصرف از یک رویداد...می بینی آن چیزی که منتظرش بوده ای این بوده آیا؟!

3. دروغ و سوء ظن و پیچاندن و ....ترفندهایی که من این روزها باید یاد بگیرم تا در این "دنیای گرگ صفت" به کارم بیایند. می شنوم و اعتنا نمی کنم ، که سخت است. این جهانی که برایم ترسیم می کنند وحشتناک است. "ببین و اعتماد نکن" برای منی که ندیده به دوست داشتن آدم ها هم.... این طوری هر کاری که آدم می خواهد بکند یا ندید بدیدی از آب در می آید یا بی فکری یا موقعیت نشناسی یا خودشیرینی یا ریا یا... این روزها، می شنوم و توی دلم می گویم "خوشا جهان خیالی بی سروته خودم"!

4. و من این روزها طبق معمول زیاد فکر می کنم. به آینده. نه آن آینده ی مزخرفی که توی فیلم ها آن مدلی ازش اسم می برند. به خودم/تو/همه مان، چند وقت بعدتر. به آن چیزی که زیتا می گوید که " جاده تو را از من می گیرد" به اینکه فاصله های حرف زدنمان که بیشتر بشود هر دفعه چقدر جو بینمان سنگین تر می شود؟ که هر دفعه چقدر از خصوصی هایمان را برای هم می گوئیم؟ که اصلا، چند وقت دیگر طول می کشد که من از "دثه" بشوم "دوست قدیمی/ دوران تحصیل"؟ خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما؟!

شاید نشود هیچ کدام اینها. خدا کند که نشود. ولی من می ترسم. کمرنگ شدن برای آدم ها را دوست ندارم. کمرنگ شدن برای تو را که...

5. حالا...حوصله تان سر نرفته باشد؟....این هم هست

تقویم های کهنه، دو تا عنکبوت، تار

این خاک های ده وجبی روی آینه

دارم شبیه نسخه ی اصل تو می شوم

از بس که حفظ کردمت از توی آینه


من؛ سرخوشانه خیمه زده روی ابرها

تو؛ مثل یک ستاره ی آواره رد شدی

در گیر و دار حادثه ی خوب بودنت

یک دفعه مات ماندم و دیدم که بد شدی!


این روزها که می گذرد هی به خاطرت

با بغض و آه و آینه درگیر می شوم

گفتم که از تو پیش خدا می برم پناه

از دست این خدا به خدا پیر می شوم!


شب بی خیال می خزد از عمق چشم هات

از دوردست حافظه...آوای گورکن...

گیرم مرا به دست خودم کشته ای، ولی

نگذار تکه تکه شود بر تنم کفن!


بر می زنم دوباره تو را لای شعرهام

اینـدفعـه را تو را به خـدا فال ِ فال باش

" رفتم، مرا ببخش و مگو..."حرف گنده ایست

مثل همیشه باش، ولی خب، محال باش

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:37  توسط محدثه هدایتی  |