از غزل گریه های بی معنی، از دل آشوبه های بیماری
از لج اینکه خواب می بینم توی این لحظه لحظه بیداری
از تو، از انتظار، از حسرت، از خودم، از فرار، سرگیجه-
از نگاه کریه آدم ها، مثل یک گله خوک پرواری
از پس بغض های دل نازک به خدا ابلهانه توپیدن
از شب، از شکوه، زخم، داغ، دریغ...تو که از حال من خبر داری!
به سکوتت، به غصه هام، به شک، به هراسم، به اشک، دلداری
به همان حرف های بی معنی، به همین لحظه های تکراری
به کسی با دو چشم مرگ آور به کف دست های من خیره
به کسی لای فال حافظ ها، که بخندد:"به کی نظر داری؟!"
به تمام جهان که ایندفعه توی دست تو شکل می گیرد
به تمام شباهتم با تو: به وقاحت، به مردم آزاری
مثل Nصد هزار تا از تو، توي هذيانِ وقت بيكاري
مثل این تیک تاک بی پایان، ساعت بی شعور دیواری
مثل ترسم ازینکه هر دفعه، متهم می شوم، نمی فهمم
مثل ابلیس کوچک غمگین وسط مومنان بازاری
مثل شب های خسته از وحشت، مثل کابوس های تودرتو
مثل این حرف ها که "می دانم"، که "تو هم مثل من گرفتاری"
محض خنده، برای دلگرمی، توی گوشم بلند جیغ بزن
"نه! تو دیوانه نیستی دختر! تب و هذیان مختصر داری"